شما تا حالا تجربه کرده اید؟
شاید دوستایی که توی غرب زندگی می کنند تجربه کرده باشند...
وقتی که چند سال یا حتی چند ماه توی این نظامای سرمایه داری زندگی کرده باشی.
و با وجود این که اینا:
_4.jpg)

کلی تا حالا جنس بنجل بهت انداخته اند یا چوبت زده اند....

بازم دیدن تابلوشون از دور توی خیلی از موقعیت های ترسناک یا غریب مثل آب روی آتیشه. حس آرامش می ده. انگار که توی صحرا علامت یک واحه رو ببینی یا توی کشتی طوفانی فانوس دریایی رو از دور ببینی. یا توی یک مهمونی که کسی رو نمی شناسی اتفاقی یک دوست رو پیدا کنی. یک جورایی ترست کم می شه. یا حس غریبی.

ای جان!
"لباش پروتزه
مخش پر تزه!!!
موهاش وز وزه
ای جان!!!"
یعنی من عمیقا مرده ی این آهنگ های جدید هستم. جدی می گم. بد جور حقیقتی پشتش داره.
به حمد اله باری تعالی آقا پسر های نسل ما دیگه فهمیده اند که تحصیلات و خانواده و .. برای ازدواج خیلی مهمه. به حدی که حتی به این که "در پارکینگشون هم ریموته" اهمیت می دند.
یعنی می خوام بگم به یک درک اجتماعی عمیق رسیده اند که دنبال زنان تحصیل کرد و باهوش می گردند:
"خانوم تو طراحی یا متخصص لیزری؟" (فکر کن متخصص!)
دیگه تحصیلات و سواد زن براشون مهمه
"لیسانشو گرفته تو کار فوق لیسانسه" (حتی لیسانس هم کافی نیست!)
و البته چشم و ابرو و ظاهر دیگه اونا رو دیگه گول نمی زنه. دیگه مثل قدیم نیستند که به خاطر خوشگلی عاشق دختر همسایه بشند و فقط از روی بوم برای هم گل بفرستند! اینا به فکر زندگی مشترکند. می خواند طرف باکلاس و اصیل و تحصیل کرده باشه!
البته چشم و ابرو و ظاهر رو هم در کنار خصوصیات معنوی می خواهند:
"شیک پوشه و خوشگله از همه دافای ایران سره!"
"خیلی بی سلیقه است هرکی بگه هیکلش نقص داره"
البته دیگه چشم و گوششون هم بازه و در زمینه اعمال جراحی و پروتز و ..بازه و می دونند که اینا همه اش هم خدا دادی نیست. البته به قول اینا کر هم نمی کنند:
"آخه نزدیک ده ساله که ماری مربی رقص دار"
به هر حال،بعضی از این آقا پسرا می گند که که دختری که می خواند بگیرند باید همه چیز تموم باید باشه، و به خودشون که می رسه:
"حالا که حساب جاری ندارم
لیسانس معماری ندارم
اونایی که داری ندارم..."
می رم کنار؟ کو خوندی:
"باز منو خل می کنی؟
پسرا رو اسکل می کنی؟
سر کیسه رو شل می کنی؟" 


کلا فکر نکنید که یک وقت زیاده طلبند ها...! اصلا!
ولی کلا من حال می کنم با این آهنگ ها.
توجه: این پست یک برداشت کاملا شخصی و سابجکتیو بود.
آدم خوبیه اگه عیب هاشو کنار بذاره...
این ضرب المثل خنده داریه که ما گاهی استفاده می کنیم. بخصوص برای دست انداختن یا شوخی. مثلا می گیم فلانی خیلی دختر خوبیه (بعد اون فلانی بادی به غبغب می اندازه) و ما فوری اضافه می کنیم که : اگه عیباشو بذاره کنار. این یک جوک به نظر میاد. ولی اگه دقیق نگاه کنیم یک جورایی روش ما در زندگی همینه.
خودتون رو در نظر بگیرن. فکر کنین که از فردا می خواین بهتر و دوست داشتنی تر و موفق تر و شاد تر باشین. می خواین "بهتر" باشین. چی کار می کنین؟ خوب سعی می کنین عیباتون رو برطرف کنین دیگه! تازه هزار برابر بیشتر از اون هم ما سعی می کنیم که عیب و ایراد های بقیه رو برطرف کنیم. تا به قدری خوب بشوند که دوست داشتنی بشوند. و این حد هم همیشه تعین نشده و صعودیه.
من خودم مدت ها تلاش می کردم خیلی چیزهام که به نظرم عیب بود رو برطرف کنم. از اخلاقی تا روش زندگی تا کردار تا پندار تا گفتار تا عکس العملی و .. حالا اگه نخوایم از کلمه عیب برطرف کردن استفاده کنیم،می تونم بگم می خواستم بهشون چیره بشم. یا مثلا خودم رو در اون زمینه بهتر کنم. مثلا اگه آدم کم دقتی هستم،می خواستم که بادقت تر بشم.
معمولا اثر عکس می ده.
معمولا هم این جور فکر ها این قدر استرس به زندگی همیشه پرتنش ما اضافه می کنه که مثلا اگه بی دقت هستیم بر اثر استرس بی دقت تر هم می شیم.
من به یک نقطه ای رسیده ام که می خوام اول خودم را بپذیرم و در آغوش بگیرم. می خوام یک مدت بی خیال عیب برطرف کردن در خودم و در بقیه بشم. چون هرچی جلو تر می رم بیشتر می بینم که هیچ چیز ذاتا خوب یا بد یا مفید یا مضر نیست. به اضافه این که خصوصیات و عکس العمل ها و رفتار های انسانی اصولا مفید هستند. اگه مفید نبودند در طی میلیون ها سال منقرض شده و الان وجود نداشتند. کما این که خیلی از گونه های گیاهی و حیوانی در میلیون ها سال پیش منقرض شده اند چون خصوصیاتی داشته اند که مفید نبوده. اون چیزی که مونده میلیون ها ساله که امتحانش رو پس داده که مفیده.
مثلا خشم. ما سال ها آموزش دیده ایم که خشم یک خصوصیت بده. یک اخلاق بده. یک رفتار ناپسنده. سعی کنید که "کاظم" خشمتون باشین. ولی من اعتقاد دارم که خشم هم یکی از خصوصیات مفید انسان هاست که تغییر ایجاد می کنه و نجات هم میده. چیه که ملت ها و آدم ها رو برمی انگیزه که قیام کنند؟ قیام کنند در شرایطی که براشون خطرناکه؟ حالا فکر کن که آدم ها این خشم رو نداشند. احتمالا همه توی اون شرایط خطرناک می موندندو منقرض می شدند. احتمالا گونه های هم در گذری از تاریخ زندگی می کرده اند که از خشم بی بهره بوده اند و به همین دلیل از بین رفته اند. خشم به خودی خود بد نیست. خشم فرو خورده یا خشم گسیخته در زمان است که می تونه نابود کننده باشه.
مثلا من خودم سال ها سعی کردم که با این بی دقتی ام در زمینه ریاضیات بجنگم. خودم رو با دقتت تر کنم. فکر نکنم که خیلی موفق بودم. یعنی پیشروی ام در این زمینه مورچه ای بود. ولی یک جایی رسیدم که قبول کردم که من ریاضی رو خوب یاد می گیرم ولی چون توش دقت ندارم چیز خیلی عجیب غریب تاپ در اون نخواهم شد.
خودم رو قبول کردم. خودم رو در آغوش گرفتم. و بعد که اومدم توی معماری... خوب اولش خیلی چالش داشتم. خواننده های قدیمی ام می دونند. ولی دیگه خودم رو قبول کردم. اون جوری که هستم. و الان می بینم که بی دقتی ریاضی من چیز بدی نبود. فقط یک معلول از روحیه هنری و ذهن چند بعدی و فرار من بود که نمی تونست روی اعداد تمرکز کنه. معلول یک روحیه هنری بود که اونم به خودی خود خوب یا بد نیست. فقط پردیسه. همینه. و الان خیلی راحت ترم.
وقتی هم به تاریخ نگاه می کنم...می بینم آدم های عادی عیب کم دارند. ولی آدم های تاپ خیلیشون آدم هایی هستند که عیوب توی چشم دارند...خیلی شون اونا رو برطرف هم نکرده اند. و برای خیلیشون همون عیوب باعث موفقیت شده. مثلا شما به زندگی Oprah نگاه کنید. آدمی که از یک خانواده خیلی پایین اومده و توی بچگی مورد تجا-وز چنسی قرار گرفته. و الان پر بیننده ترین شوی تلویزیونی رو داره.

فروغ فراخزاد از بیماری شدید روانی رنج می برد و مدتی در بیمارستان روانی بستری شد. با این وجود یکی از مستعد ترین و شاعر ترین شاعر های زمان ما و همیشه فارسی خواهد بود. وَنسان ویلِم ون گوگ یکی از تاثیر گذار ترین نقاشان سبک پستامپرسیونیست در اواخر عمر به شدت از بیماری روانی رنج می برد و به همین علت هم خودکشی کرد. ولی می بینیم که خیلی ها (من جمله تحصیل کرده ها و وبلاگ نویس ها) وفتی می خواند یک فحش خیلی موثر و در عین حال مودبانه بدهند می گویند:خودت رو به روانشناس نشون بده.
لویی کان، یکی از معروف ترین معماران آمریکایی، زشت و کوتاه بود و صدای مسخره ای داشت. صورتش رو یک سوختگی قدیمی پوشونده بود. در عین حال عیوب اخلاقی هم داشت و به شکل مدرن تعدد زوج-ات داشت. از سه زن بچه داشت در حالی که فقط با یکی ازدواج کرده بود. اما باز هم یکی از معروف ترین، موثرترین و در عین حال محبوب ترین معماران آمریکایی بود. حتی در بین خانواده. حتی در خارج از آمریکا.
فکر می کنم الگو های ما و خصوصیات "مفید" و "خوب" بر اساس تر از
شکست تعریف شده اند تا نیل به موفقیت. و بین این دو فاصله زیاده. خانواده ها می خواند بچه ای تربیت کنند که تا حد زیادی تضمین شده باشه و در مسیر تعیین شده و امتحان شده پیش بره. بچه ای که شکست نخوه. نه بچه ای که به شکل خودش موفق بشه. نه بچه ای که شکست بخوره و پاشه. به بچه اندیشه ها رو یاد می دند نه اندیشیدن رو. بچه ای که خودش رو به شکل الگوی روتین آدم عادی در بیاره تا آدمی که خودش رو بشناسه و تعریف کنه. اینا خیلی جا برای چالش داره. بخصوص اگه بخوایم تنوع در جامعه داشته باشیم و همین طور آدم های خود شناس و موفق. یادم بمونه.
پیش به سوی در آغوش گرفتن خودمون و بقیه! 
از عمق چاه در اومدم...
توی کتاب مردان مریخی و زنان ونوسی که هفت هشت سال پیش خوندم نوشته که زن ها مثل موج می مونند. مثل همون موج سینوسی خودمون. گاهی از نظر احساسی در اوجند بعد افول پیدا می کنند و یک جایی باید به عمق چاه غمگینی احساس خودشون برسند. اون جاست که می تونند دو باره شروع به بالا رفتن کنند و اوج بگیرند و شاد باشند.
نمی دونم این مطلب چقدر از نظر علمی تائید شده است، ولی در مورد من که درسته. حالا نکته جالبش اینه که نوشته که تا موقعی که به قعر چاه نرسند نمی تونند ازش در بیاند و هرچی که سریع تر بتونند به قعر چاه برسند زود تر هم در میاند.
من یک مدتی بود که نزدیکای انتهای چاه بودم ولی به خاطر کار مشغله زیاد فرصت نمی کردم که خودم رو به قعر چاهم برسونم که بتونم ازش در بیام. اما دیشب رسیدم. یکمی هم به همسرم غر زدم ( توی کتاب هم نوشته بود که مردا اگه شنونده خوبی باشند می تونند به زن کمک کنند که زود به قعر چاهش برسه و همون طور زود هم در بیاد.) البته شوهر من خیلی زیاد غرپذیر! نیست و زود از غر ناراحت می شه (فکر کنم خیلی جدی می گیرتش). ولی داره این اخلاقش رو ترک می کنه
و دیشب نسبت به خودش خیلی غرپذیری نشون دارد.
اما... دستاورد هایی که من از بازگشت به چاه داشتم. راستش من فکر کنم آدم توی چاه می ره چون توی ناخودآگاه می دونه که یک چیزایی آزارش می ده. می ره توی چاه تجزیه تحلیل می کنه و در میاد. منم دیدم یک مدته که اصلا دل و دماغ ندارم. توی چاه که بودم به این نتیجه رسیدم که این موضوع دو تا علت داره:
اول که آدمای دور و برم بیشتر ازم انرژی می کشند تا انرژی بدهند. مثلا همین بچه های دانشکده. اون سارا که گفتم که هر بار منو می بینه فکر می کنه مثلا من وظیفه دارم به غرغراش گوش بدم. غرغراش هم انواع داره: از مرض های جسمی مثل سردرد تا مرض های روحی مثل افسردگی تا دوری از شوهر تا تنهایی و ... من نمی دونم چرا آدم ها فکر می کنند که یک نفری که چند ماه نیست بیشتر باهاش آشنا شده اند و هیچ حقی یا دوستی یا نزدیکی جز هم وطنی و هم دانشکده ای بودن باهاش ندارند باید شنونده ناله هاشون باشه؟ البته من خوشحالم که بچه ها منو محرم می دونند. ولی از اون طرف منم خوب یک ظرفیتی دارم نمی شه که تا منو می بینند شروع به قر کنند که!١. البته منم جدیدا راه های جدیدی دارم. مثلا اون دفعه منو دیده بعد از سلام و احوال پرسی فوری می گه(با ناله بخونین): وای پردیس جووون نمی دونی از دیشب تاحالا چقدر سرم درد می کنه. منم: خوب قرص بخور! تکنولوژی قرص برای همین اختراع شده دیگه
. خداییش حقش بود. مگه من خودم بی کارم یا اعصاب زیادی دارم که به نک و نال های ایشون گوش بدم؟
یا اون دفعه منو توی جیم دیده و اومده کنارم توی دستگاه شروع کرده نک و نال. دیگه نک و نال کم اورده می گه: گفتم اون هم خونه ایم که خیلی کثیف بود خیلی اذیتم می کرد؟ (یکی از قرهای قدیمی اش) می گم آره. خوب؟ مگه ...رفته...همه اش تنهاااام. دارم دپرس می شمممم
. وو... من:
(بابا این همه جوره قر داره بزنه!)
منم زود بحث رو تموم کردم و گوشی هدفون رو زدم توی گوشم.
دیگه هم هرچی اومد غر بزنه گفتم: هاااان؟چییی؟؟؟ که دیگه خودش بی خیال شد.
از اون طرف شوهرم هم خیلی مهربونه ولی زود عصبانی می شه و احساسیه و همین مسائل خیلی خیلی می تونه وقت و انرژی از من تلف کنه. با اونم در مورد این مسائل صحبت کردم.
یا همین الناز هم بد جوری روی اعصابه. کلا دختر باحالیه ها. یعنی اگه توی یک موقعیت دیگه بود از نظر احساسی و دیدگاه ها خیلی به هم می خوردیم. کلا دوست دارم باهاش دوست باشم. ولی در حال حاضر خیلی کار و استرسش زیاده و خوب بدش نمیاد که برای همه اش برام ناله کنه. وای دیشب حالم بد بود. وای ال وای بل.
بازم من ظرفیت ندارم. یک چیزی دیگه این که از جای میز خودش راضی نیست و مدام دوست داره سر جای من بشینه. دویست بار تا حالا هم مستقیم یا غیر مستقیم بهش گفته ام که من خوشم نمیاد. آخه فکر کن، میگه: ببین اگه الان می خوای توی لب کار کنی من روی میزت بشینم؟ یا مثلا صبح میام با صد تا کیف و کتاب و کیسه و فقط می خوام چیزام رو پرت کنم روی میزم که می بینم ایشون نشسته. بار اولی که جام نشست هم که اصلا نپرسید. یعنی من شخصا از این یک مورد این جوری می شم:
. نمی تونم بگم چقدر اذیت می شم. یک چیزی توی مایه های این که کسی لباس زیرم را بپوشه! یا مثلا بگه اگه امروز این شلوارت رو نمی پوشی بده من بپوشم من شلوار خودم را دوست ندارم. و به نظرش هم طبیعی بیاد! البته پریروز یک چیزی بهش گفتم که عمرا دیگه بشینه. اون می گفت خوب شما زود اومدین جا خوبا رو گرفتین و کسی به ما نگفت. خوب پدر من! ما یک سال توی اون استودیو درب و داغون پایین بودیم. بعد اومدیم بالا و از اون جا هم می دونستیم. تو هنوز نرسیده می خوای توی پنت هاوس بشوننت؟ تازه حالا تو هم که روی زمین ننشسته ای که. میز داری فقط کنار پنجره نیستی. من چه گناهی کرده ام که باید تاوان پس بدم؟
من ذاتا آدمی هستم که حریم و به قول این فرنگی ها پرایوسی خیلی برام مهمه. حتی در مورد تماس جسمی و بوسیدن. مثلا من بجز شازده کوچولو و نی نی ها و خواهر کوچولوم که مثل بچه خودم می مونه هیچ کس رو راحت نمی بوسم. مثلا ممکنه کسانی که خیلی دوست دارم رو خیلی دوست داشته باشم که بغل کنم. یا مثلا وقت خداحافظی کسان خاصی رو ببوسم ولی کلا خیلی بوسی نیستم. این اخلاقم به مامانم رفته فکر کنم. مثلا منو مامانم بعد از دو سال دوری همو به مدت ٣ هفته دیدیم. شاید ده بار هم همو بوس نکردیم!!!! اون که کلا بیشتر اهل محبت عملیه. منم خیلی با دم و دقه صورت همو تفی کردن حال نمی کنم. البته بجز در مورد یک نفر که خیلی حال می کنم 
می خوام بگم من اگه حس کنم کسی می خواد به حریمم وارد بشه خیلی سختمه. این حریم می تونه دوستی هم باشه. مثلا اگه یک نفر تازه اومده این جا و تنهاست و می خواد با من پسرخاله بشه خیلی دوست دارم کمکش کنم ولی خیلی خیلی هم ازم انرژی می کشه. بخصوص الناز که هر بار که من بخوام شال و کلاه کنم برم با یک قیافه کش اومده و مثل بچه ای که مامانش بخواد بره سر کار می گه: می ریییییی؟؟؟ حالا بیا و معذرت بخواه و توضیح بده که چرا داری می ری خونه ات!!! (یکی از علت هاش اینه که الناز اومده یک میزی کنار من نشسته و ٢۴ ساعت توی حلق منه!)
در کل به این نتیجه رسیدم که خودم حد و حدود تعین کنم و نذارم کسی (بخصوص کسانی که حقی به گردن من ندارند و دوست قدیمی یا صمیمی یا همسر یا خانواده من نیستیند) با زیادی منتقل کردن ناراحتی هاشون به من انرژی ام را بکشند.
دیگه ای که دیدم احتیاج به تعیین هدف بزرگتر دارم. من چند سالی هدفم این بود که معماری بخونم. الان به این هدف رسیده ام و خیلی هم دوست دارمش. یعنی از همه کارام و درسام لذت می برم. ولی برای این که بیشتر انگیزه داشته باشم نیاز به یک هدف بزرگتر دارم. یک هدف مثل یک شغلی که دوست دارم. فعلا توی ذهنم استاد شدنه. یک خانوم استاد داریم توی دانشکده مون، مثل من اینترنشنال و مو و چشم قهوه ای تیره داره. شوهر و بچه هم داره. خیلی دوست دارم که مثل اون بشم (البته بهتر از اون
) البته یکی از علت هایی که به این شغل فکر می کنم آزادی عمل بیشترشه برای وقتی که یک بچه کپل پیدا کنم
. وای چقدر نوشتم!
دلم گرفته.
یک مدته دلم می خواد زود برسم به ته چاه احساسم که زودم در بیام * ولی نمی شه! از بس کار دارم. از بس تهنام! همین جور این جوری موندم!
* کتاب مردان مریخی زنان ونوسی.
وقتی عادی بودن عادی می شه!
آخی من چه دوستای مهلبونی دالم. یک کلمه گفتم دلم گرفته همه احوال پرسی کرده اند. مرسییی. چیز اصلا مهمی نبود. یک دلگیری کوچولو بود که خیلی زود رفع شد.
----------------------------------------------------------------------------------
اما... امروز می خواستم چی بگم؟ آهان در مورد این که حال می کنم.
حال می کنم که وقتی می خوام برم بیرون، می تونم مثل آدم لباس بپوشم. یک تیشرت می پوشم با شلوار و چکمه و یک ژاکت و یک گردنبند خوشگل هم می اندازم. دیگه مجبور نیستم زمستون و تابستون یک جور لباس رو بپوشم و چیز سرم کنم.
از اون طرف هم حال می کنم که اگه صبح وقت ندارم مجبور نیستم که آرایش کنم. یک روز که بی آرایش برم بیرون، اصلا غیر عادی نیستم. دیگه کسی نمیاد بگه:
- مریضی؟
-امروز خسته ای؟
- چیزی شده؟
- چرا امروز آرایش نکرده ای؟
خیلی خوشحالم که می تونم عادی باشم، بدون این که غیرعادی به نظر بیام!
اولین هالووین من...
امروز اولین هالووین پارتی رسمی من بود. قبلا هم این جا می رفتم ولی هیچ وقت لباس نپوشیده بودم. یعنی اولش به شازده کوچولو زنگ زدم که امشب باهم بریم یک جا هالویین پارتی که گفت امشب خسته است و می خواد بخوابه. منم دیدم توی دانشکده خودمون یک جشن کوچولو هست، نیم ساعتی اون جا رفتم.
لباس من هم لباس یک زن خونه دار بود! یک پیشبند صورتی تور توری با کلاه آشپزی از سرش و دستکش و دستگیره. دامن کوتاه هم پوشیده بودم خیلی باحال بود. راستش شاید هم احمقانه بود. بیشتر برای این پوشیدم که تنها چیزی بود که دیشب تونستم جور کنم. شاید هم پشت سرم مسخره ام کنند. نمی دونم. البته خوب مثلا یکی هم گا و شده بود که بی نهایت بچگونه بود و یکی هم معدنچی شیلی شده بود. بامزگی من بیشتر برای این بود که به بحث صبحمون توی کلاس ربط داشت. بحث در مورد فمنیزم در معماری بود و کلا در مورد کسانی که اقلیت انگاشته شده اند. بعد بحث به این کشید که چه چیزهایی زنونه است و چی مردونه. خیلی جلو رفتیم و بحث کردیم که هرچی که زمان گذشته، مرز ها کمرنگ تر شده. چیزی که یکی از بچه ها عنوان کرد که فعلا از همه چی بیشتر به نظرش به زنونگی مربوط می شد حاملگی و زایمان بود. که خوب من گفتم اگه چند سال دیگه ماشینی اختراع بشه که نقش رحم رو بازی کنه تو به چی می خوای چنگ بزنی؟ خلاصه خیلی باحال بود بحثش. یک آن خودم هم دنیا برام بدون جنسیت شده بود. مثلا ما می گیم فلانی مرده یا زنه...خوب..؟ به چیا می تونه ربط داشته باشه؟ یعنی چی زنونه است و چی مردونه؟ جالبه که با این که این جا کالچر باید خیلی اوپن باشه، خیلی چیزها که می تونست خیلی چیزها رو روشن نکنه، مطرح نشد. فکر کنم کسی روش نشد مطرح کنه. برم فعلا بحث رو طولانی نکنم که هنوز کلی برگه دارم که صحیح کنم.
به هرحال هالویین پارتی با حال بود. منم یکمی گرم شده بودم، می گفتم که آره من واقعا تا حالا هالووین رو جشن نگرفته بودم. اول تعحب می کردند، بعد گفتند که خوب ما هم اگه توی یک مملکت دیگه بودیم شاید چیزی دیگه ای رو جشن می گرفتیم و تعجبشون برطرف شد. نیم ساعتی فان داشتیم... برم برسم به صحیح کردن پیپر هام....
بعدا نوشت...شنبه.. از دیشب تا حالا خیلی دلم گرفته...
من و این همه دردسر
گفتم می خوام صبور تر باشم؟ ولی بعضی اوقات واقعا کم میارم. سخته. فکر کنم باید بیشتر تلاش کنم.
این بچه های جدید بخصوص منو دیوونه می کنند. به هرکدوم از شما که بچه داره توصیه می کنم که تا سن ٢٧ سالگی حداقل تن ماهی جوشوندن رو بهش یاد بدین. الان یکی شون اومده، می بینه که من درس دارم، نقشه گذاشته جلوی من که جاهای مختلف رو بهش یاد بدم. ولی خودش داره با بقیه حرف می زنه. بعد یک ساعت داره در مورد این کنفرانس می ذاره که تن ماهی را باید جوشاند یا نه. بعد من میگم آره بجوشون. بعد میگه نه آخه خطر نداره
خوب بابا تو که می دونی چرا می پرسی؟؟ بعد گیر می ده که اصلا چه جوری می شه جوشوندش. نمی ترکه؟؟ من:
تو تا حالا کنسرو نجوشوندی؟؟؟ -نه.
دوستان من توصیه ای برای این دوستم ندارم. ولی به شما که بچه دارین توصیه می کنم که قبل از این که بچه هاتون رو خارج بفرستین حداقل کنسرو خوردن رو بهشون یاد بدین حالا قرمه سبزی پیشکش.
این دختری که می گم به من می گه بیا منو با اتوبوس ببر والمارت. من بلد نیستم!! می گم بابا این ایستگاه. سوار شو برو دیگه! تازه با ماشین هم ببرمش قبول نداره. می گه حتما با اتوبوس باهام بیا. بعد این جاش زور داره که هرچی که بهش می گی مثلا می گم خوب فلان کار رو بکن (برای خودش) میگه آخه من وقت ندارم. مثلا من خیلی وقت دارم؟؟؟
ولی این از همه جالب تره که وقتی می خواد لطف کنه می گه: خوبه تو بهت بر نمی خوره بهت بگن اصفهانی.
من: 
وا خوب من اصفهانی هستم. مگه اصفهانی بودن چشه؟ افت داره؟
-آخه دختر خاله من که اون جا بزرگ شده تا می خوایم اذیتش کنیم می گیم اصفهانی. بهش بر می خوره.
میگم مگه خودت کجایی هستی؟ میگه تهرانی (با یک حالتی که انگار تهرانی بودن عادیه و کلا شهرای دیگه چیزای غیر عادی هستند.). بعد می گم خانواده ات چی؟ میگه مال کاشان اند. می گم خوب کاشان هم که اطراف اصفهانه.
اینه که می گم اصفهانی و شهرستانی بودن برای بعضی تهرانی ها جزو فحش حساب می شه ها.
ولی منم کلا دارم زود جوش میارم. باید صبور تر باشم. فکر کنم مهم ترین علتش اینه که درسم زیاده و این بحثا خیلی بی خودی وقتم رو می گیره وگرنه همه اینا هم نباید منو عصبانی کنه. فکر کنم توی دانشکده باید یک گوشه قایم بشم وقت درس خوندن! 
ادامه همون قبلی.
اگه نگم می مونه تو گلوم
← صفحه بعد
نظرات ()



