تجربه کرده ام از بین این خارجی ها اونایی که آدم حسابی اند بهتر ایران رو می شناسند. توی رشته من که معماریه انتظار می ره که خیلی شون اصفهان رو بشناسند. یا شیراز رو. ولی متاسفانه اکثرا هیچ شناختی ندارند. حتی اگه بگی شیراز واین یا همون شراب شیراز اسمش از یک شهر توی ایران میاد یک جوری نگاه می کنند که پیداست باور نکرده اند.

دو تا استثنا بزرگ من دیدم. یکی از استادام که سی و چهار پنج سالست و  آمریکایی هم است خیلی به ایران و ایرانی ها علاقه داره . البته کسی نیست که رک بگه ولی یک جوری برخورد می کنه که آره می دونم شما آدم حسابی هستین و از مد و هنر خیلی سر رشته دارین. با دانشجو های ایرانیش هم خیلی حال می کنه. حتی گاهی من و اون می نشستیم در مورد این که چقدر این کانادایی ها بد لباسند و بدتر این که توی مملکتشون کفش گیر نمیاد غر می زدیم. خداییش هم من توی کانادا کفش حسابی نتونستم گیر بیارم. توی اروپا و آمریکا خیلی بهتر کفش گیر میاد. کفش ها و چکمه ها ی ایران هم که هنوز به نظرم اگه چرم باشه واقعا عالیه.

این آقا که می گم می گفت رفته ام دبی. مسلما براش راحت نیست و تقریبا غیر ممکنه که بره ایران. ولی می گفت توی دبی کنار آب می ایستادم و می گفتم " وای اون طرف این آبا ایرانه! " فکر کن!!!فکر کنم یک دلیل علاقه اش اینه که این آقا مال جایی از آمریکاست که ایرانی داره و خوبی و بدی ایرانی ها رو میشناسه و مثلا طراح معروفی مثل بیژن رو می شناسه.

یک هم آقایی که امروز دیدم. یک استاد خیلی با سابقه دانشکده مون بود که الان بازنشست شده. باهاش حرف زدم .گفت کجایی هستی؟‌ گفتم ایران. گفت کدوم شهر؟‌ با شک گفتم اصفهان.آخه اکثر اینا دیگه ماکسیمم تیران (تهران) رو میشناسن. اون گفت آره من در دوران دانشجویی اصفهان رفته بودم. من هم چشم ها م چهار تا شده بود و قند توی دلم آب می شد. گفتم جدی؟ گفت آره. توی دوران دانشجویی با ماشین خیلی از کشور های اروپا و آسیا رو رفتیم. ایران یکی از بهترین ها بود. چه از نظر معماری چه از نظر آدم ها و غذا ها. خیلی از معماری اصفهان تعریف کرد. گفت اون معماری با فرهنگ در هم آمیخته. برعکس معماری این جا. اون قدر غنی است که هی دوست داری برگردی و ازش بازدید کنی.

تمام مدت من دلم می سوخت که شرایطیه که دیگه کسی نمی ره کشور ما. بعدش استاد گفت بهترین آدم ها یزدی ها بودند. چقدر مهمان نواز بودند. گفت ما با یک فولکس واگن آمده بودیم و شبها هم همون جا می خوابیدیم. ولی یزدی ها نذاشتند که ما توی ماشین بخوابیم و ما را بردند داخل خانه هاشون. از شهر های دیگه مثل کرمان و تهران هم دیدن کرده بود این استاد. بعدش گفت تو چهره جالبی داری و پیداست که چیزی پشت این چهره است. گفتم مثلا چهره کسی که از اصفهان است؟  باهاش خداحافظی کردم. با آمیزه ای از شادی و حسرت در دل.

/ 5 نظر / 22 بازدید
صحرا

فک کن منی که فقط دارم یه نوشته رو می خونم چقدر ذوق می کنم وقتی می بینم کسانی اونور دنیا مملکت منو می شناسن . خوشحالی تو رو می فهمم.

افسانه

www.bazendegi.com info@bazendegi.com قصد ندارم تبلیغ اما این سی دی ها را به مادران مصرانه توصیه میکنم موفق باشی پردیس جان

مونا

زیبا مینوسی ولی چرا انقد دیر به دیر و کم